اطلاعیه
محمدرضا هدایتی
پایمردی بر نهاد دولت
روحانی با عبور از دولت پزشکیان در پی چیست؟

در روزهای اخیر، حسن روحانی در دو سخنرانیِ مهم در جمع وزرا و مدیران ارشد دولت یازدهم و دوازدهم، پرده از صحنه‌آراییِ سیاسی جدیدی برداشت که پیام آن، فراتر از گردهمایی یک جریان سیاسی بود. اهمیت این دو سخنرانی، نه در محتوای آشکار آن، بلکه در حملۀ پیچیده و کدگذاری‌شدۀ او به نهاد دولت و پیشنهاد یک مسیر سیاسیِ جایگزین بود. روحانی از یک سو با لحنی تحقیرآمیز، دولت مستقر را فاقد اهمیت جلوه می‌دهد و از سوی دیگر، مشروعیت کل نهاد دولت در جمهوری اسلامی را زیر سؤال می‌برد. چیدمان صحنۀ این سخنرانی، خود یک پیام سیاسیِ قوی بود: سالنی رسمی، مملو از تکنوکرات‌ها و مقامات کنونی و سابق کشور، با پس‌زمینۀ پرچم جمهوری اسلامی ایران. روحانی در این صحنه، نه در جایگاه یک رئیس‌جمهور سابق، بلکه از موضعی فراتر، چنان سخن گفت که گویی از فراز همه تجربیاتِ به‌بن‌بست‌رسیدۀ جمهوری اسلامی، در حال ترسیم مسیر آینده کشور است. در این صحنه‌آرایی گویی رئیس دولت یازدهم و دوازدهم، با لحنی حق‌به‌جانب، ازکارافتادگی دولت در جمهوری اسلامی را اعلام می‌کند. این اعلام، یک مانور حساب‌شده برای عادی‌سازی «گفتار تسلیم» است که با طرح «برجام ۲ و ۳» عملاً به آن اشاره می‌کند:

«در گفتگوی تلفنی با آقای اوباما، پیرامون سه محور اساسی تبادل نظر کردیم و به اشتراک نظر رسیدیم؛ توافق طرفین بر این بود که اولویت نخست، مسئله هسته‌ای باشد، اما دو پرونده دیگر نیز مدنظر بود. آقای اوباما تمایل داشت هر سه موضوع را همزمان حل‌وفصل کنیم، اما من تأکید کردم که تنها در صورت اجرای موفقیت‌آمیز گام نخست، به سراغ موارد دوم و سوم خواهیم رفت؛ استدلالی که در نهایت مورد پذیرش ایشان قرار گرفت. برجام قرار نبود تمامِ داستان باشد؛ بلکه نقطه عزیمتی بود که می‌بایست زمینه‌ساز پیگیری طرح‌های بعدی می‌شد. متأسفانه آن فرصت از دست رفت. در دوره بایدن نیز بار دیگر فرصتی فراهم شد تا دست‌کم برجام را احیا کنیم، که آن هم به هدر رفت.»

او در ادامه با بیان اینکه «واقعیت این است که فرصت‌هایی در عالم سیاست وجود دارد که اگر از کف برود، پیامدهای نامشخصی برای آینده در پی خواهد داشت»، تلویحاً آمادگی خود را برای یک گفتگوی سطح عالی، به منظور تعامل با قدرت‌های امنیتیِ منطقه و بازگرداندن ایران به معادلات بین‌المللی و نهایتاً اداره کشور در دوران گذار اعلام می‌کند.

طرح گستاخانۀ این موضوع، نشان می‌دهد که این جریان، تا چه حد توانسته از حاشیه، به متن سیاست ایران حرکت کند. نشانۀ مهمِ این تغییر در آرایش نیروهای سیاسی، کم‌رنگ‌شدن کلمه «وفاق» در ادبیات سیاسیون است؛ کلمه‌ای که بعد از انتخاب پزشکیان به ریاست‌جمهوری، بارها و بارها از زبان همه کارگزاران نظام شنیده می‌شد. این اتفاق نشانگر پایان یک طرح سیاسی است که هدف آن، تأثیرگذاری بر نظام از درون بود. اما هدف جدید، بی‌اعتنایی به کلیت نظام و عبور کامل از آن است. آماج حملاتی که امروز دولت را هدف گرفته، فراتر از یک پروژۀ سیاسی علیه یک دولتِ مستقر است. در این حملات که از جانب جناح‌های سیاسی مختلف تقویت می‌شود، ما شاهد بهره‌برداریِ حساب‌شده از انفعال و نقاط ضعف دولت فعلی، برای اثبات این مدعا هستیم که کلیت دولت در جمهوری اسلامی، اساساً ناکارآمد و فاقد توانایی لازم برای اداره کشور است.

همزمان با قدرت‌گرفتن این گفتار در داخل، معادلات جدید منطقه در حال شکل‌گرفتن است و به نظر می‌رسد این پروژه داخلی، مستقیماً به یک دستور کلان خارجی پیوند خورده است: شکستن مقاومت ایران و وادارکردن آن به پذیرش جایگاهی فرودست که دیگران برای آن تعریف کرده‌اند. در چنین شرایطی، تنها یک دولت قوی و منسجم می‌تواند از منافع ملی ایران دفاع کرده و مانع از تحمیل شرایط نامطلوب به کشور شود. دولتی که از درون تضعیف و بی‌اعتبار شده باشد، توانایی راهبری گفتار مقاومت را از دست می‌دهد و به تسلیم در برابر یکی از معادلات موجود سوق داده خواهد شد.

اما آیا در این شرایط، می‌توان بر اصل مقاومت پای فشرد، حتی اگر به معنای حمایت از دولتی ضعیف و منفعل باشد؟ (خار در چشم و استخوان در گلو)

در شاهنامه فردوسی آمده است که در دوران پادشاهی نوذر، که پادشاهی ضعیف و کم‌خرد بود، پهلوانان ایران به سام، قهرمان آن روزگار، نامه نوشتند و از او خواستند تا نوذر را از تخت به زیر کشیده و خود زمام امور را به دست گیرد. پاسخ سام، اوج خرد سیاسی و درک عمیق از سیاست را نشان می‌دهد. او این درخواست را رد کرد؛ اما نه برای دفاع از شخص نوذر، بلکه از روی پایمردی بر ساختار قدرت و تمامیت کشور. امروز ایران در برابر دوراهی مشابهی قرار گرفته است و ناتوانی در تمایز میان دولت مستقر و «نهاد دولت»، حاکمیتِ ملیِ ما را با پیامدهای جبران‌ناپذیری مواجه خواهد ساخت. در همین چارچوب است که می‌توان حمایت‌های معنادار و گاه تعجب‌برانگیز رهبر انقلاب از دولت پزشکیان را رمزگشایی کرد. این حمایت‌ها نه لزوماً تأییدی بر عملکرد دولت، بلکه اقدامی راهبردی برای دفاع از اساس دولت، در شرایطی است که گویا دیگر هیچ‌کس، حتی خود رئیس‌جمهور، حاضر نیست دولتش را بر عهده بگیرد.

بنابراین به نظر می‌رسد راهبرد کلیدی برای مقابله با این پروژه، «پایمردی بر نهاد دولت» است. چالش اصلی امروز ما، ضعف یک دولت خاص نیست، بلکه تضعیف «نهاد دولت» است. ما باید بتوانیم با قاطعیت تمام، از کیان و اساس «نهاد دولت» دفاع کنیم؛ و البته نه از «بوروکراسی» فرسوده، ناکارآمد و فاسد آن. تنها امکان پیشبرد این راهبرد، شکل‌گیری جمعیتی سازمان‌یافته در بیرون از ساختار رسمی دولت است که برای حل مشکلات کشور، در کلیت آن، گام بردارد. این نیروها باید به گونه‌ای عمل کنند که حتی در صورت دورزدن بوروکراسی، در نهایت اقداماتشان موجب تقویت و افزایش مشروعیت دولت شود. هدف این کنشگری باید این باشد که بی‌وقفه دولت را به تصمیم‌گیری و پذیرش مسئولیت اقداماتش جهت‌دهی کند. این فشار مداوم، ظرفیت و اقتدار دولت را بازسازی کرده و پادزهر گفتاری است که با القای ازکارافتادگی، راه را برای تسلیم هموار می‌کند. امروز پایمردی بر نهاد دولت یک ضرورت تاریخی است. بقای دولت، شرط لازم برای حفظ استقلال، مقاومت و حاکمیت ملی ایران در منطقه‌ای پرآشوب است.

دیدگاه شما
ارسـال دیدگـاه



پرسش فلسفی اگر در پی اساس است، راهی جز یافتن آن در انضمامیت ندارد و سیاست اگر قرار است به اجتماعِ سیاسیِ انسان بیندیشد، ناگزیر از درک انضمامی سرشت آن است. آنچه اینجا به‌نحو شگفت‌انگیزی خود را نشان می‌دهد، وضع نقیضه‌گونی است که فلسفه و سیاست را به هم می‌رساند؛ یعنی پیگیریِ اساس در وضع ناپایدار سیاست. در این وضعِ نقیضه‌گون، نه امر ناپایدار همچون تجربۀ پراکنده است و نه اساس چیزی در بنِ مطلق امور.