اطلاعیه
جلسه شانزدهم / بند بیست‌وهفتم
Plans and theories have a claim to reality in so far as they are practicable, but their value is the same whether they exist in actuality or not; a theory of the state, on the other hand, can be called a state and constitution only in so far as it actually exists. If Germany were to claim to be a state and constitution despite the fact that the forms of these were devoid of life and their theory lacked actuality, it would be stating an untruth; but if it actually promised in words [to provide] a common defence, we would have to attribute this either to senile weakness, which still has volition but is no longer able [to put it into practice], or to dishonesty, which does not keep its promises.
طرح‌ها و نظریه‌ها تا آنجا که «قابل عملیاتی شدن» باشند، ادعایی نسبت به واقعیت دارند، اما ارزش آن‌ها فارغ از اینکه در واقعیت وجود داشته باشند یا نه، یکسان است؛ از سوی دیگر، نظریه‌ای در مورد دولت تنها در صورتی که واقعاً وجود داشته باشد، می‌تواند دولت و اساس نامیده شود. اگر کسی ادعا کند که آلمان یک دولت و اساس است، اما واقعیت این باشد که فرم‌های این‌ها (= دولت و اساس) از حیات تهی شده‌ و نظریۀ آن‌ها فاقد فعلیّت است، دروغ می‌گوید؛ اما اینکه آلمان همچنان در سطح کلمات وعده دفاع مشترک می‌دهد، باید این را یا به ضعف ناشی از فرتوتی حمل کرد، یعنی اینکه هنوز اراده دارد اما دیگر توانایی [عملی کردن آن] را ندارد، یا به بی‌صداقتی او حمل کنیم که به وعده‌های خود عمل نمی‌کند.
محمدرضا هدایتی
همۀ قوانین تا پیش از تحقق ارزش یکسانی دارند

مرور جلسات گذشته

هگل از همان ابتدای بحث از مفهوم دولت و در ادامه طرح خود در مقدمه این رساله، نکته مهمی را مطرح کرد و آن اینکه ما وقتی از دولت و از یک موجودیت سیاسی واحد صحبت می‌کنیم، این حرف‌ها نمی‌تواند در قالب قانون و کلمات باقی بماند؛ بلکه باید تعین عملی داشته باشد. او حتی در بند قبل، از اسلحۀ مردم برای دفاع از موجودیت دولت، به‌عنوان معیاری قاطع برای تحقق دولت در واقعیت سخن گفت. در اینجا توضیح می‌دهد که ارزش نظریه‌ها و طرح‌ها، یا به تعبیری دیگر، قوانین و کلمات، پیش از تعین‌یافتن در واقعیت و عملیاتی‌شدن، یکسان است؛ یعنی شما اگر چیزی را در قالب مفاهیم مطرح کنید یا درباره طرحی برای دولت صحبت کنید، بدون اینکه آن طرح در عمل فعلیتی پیدا کرده و واقعی شده باشد، محتوایی ندارد و به همین دلیل حتی قضاوت در مورد آن ناممکن است.

همۀ قوانین تا پیش از تحقق ارزش یکسانی دارند

آن چیزی که به ما اجازه می‌دهد ارزش قوانین و نظریات را تشخیص دهیم، حرکت آن به سمت واقعیت و عملیاتی‌شدن است. گاهی ما این‌گونه صحبت می‌کنیم که فلان طرح خوب است، اما معلوم نیست بتواند اجرا شود و بستگی به توانایی مجریانش دارد. گویا طرح از همان ابتدا خود را فارغ از تحقق می‌داند و مستقل از مقام اجرا قضاوتی دربارۀ آن صورت گرفته است. در حالی که جمله‌ای که هگل می‌گوید، این است که طرحی که در عمل رخ نداده و به فعلیت نرسیده، امکان قضاوت دربارۀ آن وجود ندارد.

بر این اساس، طرح‌های مختلف درباره وحدت دولت، ارزش یکسانی دارند؛ یعنی شما اگر طرحی داشته باشید درباره یک قدرت مستبدِ شکوهمند یا یک دموکراسیِ آزادی‌خواه، هیچ‌کدام موضوعی در واقعیت ندارند و لذا نمی‌‌توانند تفاوتی با هم داشته باشند. لااقل در مورد دولت، طرح‌ها در عمل ارزش‌گذاری خواهند شد. زمانی که به فعلیت برسند، معلوم می‌شود که آیا ما اساساً با طرحی مواجه بودیم یا نه. بنابراین ما یک طرح درست و یک اجرای خوب نداریم؛ بلکه عملیاتی‌شدنِ یک چیز و فعلیت‌یافتن آن، امکانی است برای فهم آن طرح، آن قانون و آن کلمات و مفاهیم.

این یعنی ما نمی‌توانیم صرفاً از «قانون خوب» صحبت کنیم. نمی‌توانیم بگوییم: «قانون اساسی ایران خیلی خوب است، اما دولتی هنوز نیامده که بتواند آن را اجرا کند.» اگر شما دولت خوبی ندارید، قانون اساسی خوبی هم ندارید. یا دست‌کم باید این‌طور بگوییم که هنوز معلوم نیست قانون اساسی شما چگونه است؛ چراکه هنوز قانون اساسی شما در بوته آزمایش و امتحان قرار نگرفته است. کدام حقوق‌دان می‌تواند از این حرف دفاع کند و ملتفت باشد که در توجهش به قانون، به اینکه قانونش خوب است یا بد، قانون در عمل و در واقعیت باید سنجیده شود؟

هگل اینجا صراحتاً به ما می‌گوید که قانون در خودش امکان سنجش ندارد؛ بلکه واقعیتِ قانون، امکانی است برای سنجش آن. قانون در واقعیت آن می‌تواند سنجیده شود. همه قوانین تا قبل از واقعیت‌یافتن، ارزش یکسانی دارند.

البته این طرح، با طرح پراگماتیست‌ها که آن‌ها هم معیار نظریات را در واقعیت جستجو می‌کنند، متفاوت است. برای مثال، پراگماتیست‌هایی مثل رورتی هم از این صحبت می‌کنند که شما نمی‌توانید به لحاظ استدلالی، دموکراسی را بر استبداد ارجحیت دهید و بگویید بهتر است. این حرف بی‌معناست. ما در عمل فهمیدیم دموکراسی خوب است؛ یعنی تجربۀ تاریخی نشان داد که دموکراسی کارآمدتر از واقعیتِ استبداد است. این حرف پراگماتیست‌هاست؛ اما هگل به‌گونۀ دیگری سخن می‌گوید. هگل با تکیه بر درک تاریخی خود، تأکید کرد که طرح ما از دولت باید ناظر به فعلیت باشد و ضرورت آن تنها در فعلیت آن قابل درک است. برای هگل از یک‌سو ضرورت تاریخیت دارد و از سوی دیگر، تاریخیت یعنی در واقعیت حاضرشدن.

اما اگر قانون و مفهوم، نه در محتوا و مفادّ آن، که در فعلیت آن سنجیده می‌شود، قانون در لحظه تأسیس چگونه می‌تواند بر اساسی استوار شکل بگیرد و ضرورتی در خود داشته باشد؟ به‌عبارت دیگر، فعلیت که امری اقتضایی و ناعقلانی است، چگونه می‌تواند با ضرورتی جمع شود که شرط قانون است و بدون آن، قانون هیچ رجحانی بر امور دیگر ندارد؟ چراکه قانون اگر بخواهد در فعلیتش سنجیده شود، فعلیت ناگزیر از همان ابتدا و بر وضع قانون نیز اثر می‌گذارد. در اینجا مسئله‌ای به وجود می‌آید و آن اینکه قانون چگونه می‌تواند از یک سو ناظر به فعلیت باشد و از سوی دیگر ضرورت داشته باشد. این مسئله‌ای است که باید بتوانیم در ادامۀ متن‌خوانی پی بگیریم.

دیدگاه شما
ارسـال دیدگـاه



پرسش فلسفی اگر در پی اساس است، راهی جز یافتن آن در انضمامیت ندارد و سیاست اگر قرار است به اجتماعِ سیاسیِ انسان بیندیشد، ناگزیر از درک انضمامی سرشت آن است. آنچه اینجا به‌نحو شگفت‌انگیزی خود را نشان می‌دهد، وضع نقیضه‌گونی است که فلسفه و سیاست را به هم می‌رساند؛ یعنی پیگیریِ اساس در وضع ناپایدار سیاست. در این وضعِ نقیضه‌گون، نه امر ناپایدار همچون تجربۀ پراکنده است و نه اساس چیزی در بنِ مطلق امور.